همشهری آنلاین - مهدی تهرانی: آثار پودوفکین اغلب در تضاد با آثار همعصرش سرگئی آیزنشتاین قرار میگیرد. آیزنشتاین از مونتاژ برای تجلیل از قدرت توده مردم استفاده میکرد، در حالی که پودوفکین ترجیح میداد بر شجاعت و تابآوری افراد تمرکز کند. در سال ۱۹۴۸، عنوان هنرمند مردمی اتحاد جماهیر شوروی به او اعطا شد.
در طول دهه ۱۹۲۰، فیلمهای مستند و داستانی شوروی توسط دولت تأمین مالی میشدند و کارگردانان نوپای آنها، که برخی از آنها به تازگی از نوجوانی خارج شده بودند، زندگی خود را از تئاتر، مهندسی، نقاشی و روزنامهنگاری به عمل و نظریه سینمای انقلابی معطوف کردند و خود را وقف نمایش دستاوردها و آرمانهای جامعه سوسیالیستی جدید کردند. مشکل آنها مجذوب کردن مخاطبان گسترده، از نظر فرهنگی متنوع، چندزبانه و کمسواد به روشهایی بود که از نظر احساسی جذاب و از نظر ایدئولوژیکی روشن باشند. توانایی اثباتشده فیلمها در دستیابی به این هدف دشوار، الهامبخش نقل قول معروف لنین، "برای ما، سینما مهمترین هنر است..." شد و نوآوریهای خیرهکننده آنها، سینمای جهان را احیا کرد.
پودوفکین در بهار ۱۹۲۰، در مدرسه سینمایی اول دولتی، بخشی از دپارتمان سراسری عکاسی و فیلمبرداری کمیساریای خلق آموزش، ثبت نام کرد. او در کلاس ولادیمیر گاردیان درس خواند. اولین حضور سینمایی او در پاییز ۱۹۲۰ بود: او نقش کوچکی به عنوان یک فرمانده ارتش سرخ در فیلم تبلیغاتی ایوان پرستیان با عنوان «در روزهای مبارزه» که توسط مدرسه سینمایی دولتی تهیه شده بود، ایفا کرد. او همچنین یکی از نقشهای اصلی را در فیلم «داس و چکش» (۱۹۲۱) گاردیان بازی کرد. پودوفکین برای این تولید، نه تنها به عنوان بازیگر، بلکه به عنوان مدیر، طراح صحنه و دستیار کارگردان نیز فعالیت داشت.
تئاتر خیلی زود توجه او را جلب کرد. در سال ۱۹۲۱، گاردیان تصمیم گرفت نمایشی را بر اساس رمان «پاشنه آهنین» جک لندن در تئاتر طنز انقلابی روی صحنه ببرد و از بهترین شاگردش دعوت کرد تا به عنوان کارگردان مشترک و نمایشنامهنویس در آن فعالیت کند. این نمایش تنها اثر تئاتری پودوفکین باقی ماند. در پاییز ۱۹۲۱، او با گاردین در فیلم «گرسنگی... گرسنگی... گرسنگی...» همکاری کرد. پس از آن، او و گاردین فیلمنامه فیلم «مکانیک و نخست وزیر» را بر اساس نمایشنامه «نخست وزیر و مکانیک» (۱۹۲۱) اثر آناتولی لوناچارسکی به طور مشترک نوشتند، اما از شرکت در تولید آن خودداری کردند. پودوفکین میخواست درس بخواند. در سال ۱۹۲۲، در کارگاه لِو کولِشوف ثبت نام کرد. پس از اتمام آموزش فنی، برای شرکت در پروژههای آموزشی استخدام شد.
کولِشوف به دلیل اختلاف نظر با مدیریت مجبور به ترک مدرسه فیلمسازی شد. پودوفکین از معلم خود پیروی کرد. در ژانویه ۱۹۲۳، آزمایشگاه فیلم تجربی لِو کولِشوف تأسیس شد. پودوفکین در دوران تحصیل در آنجا به عنوان طراح گرافیک برای مجله «جنبش حرفهای» و انتشارات «سرزمین و گیاهان» کار کرد، چندین پوستر برای نمایشگاه کشاورزی سراسری روسیه در سال ۱۹۲۳ طراحی کرد و «کتاب مقدس سرگرمکننده» را برای مجله «بزبوژنیک» تصویرسازی کرد. اولین اثر «گروه کولشوف» فیلم «ماجراهای خارقالعاده آقای وست در سرزمین بلشویکها» (۱۹۲۴) بود. پودوفکین به عنوان فیلمنامهنویس، بازیگر و دستیار کارگردان در آن مشارکت داشت. کولشوف به هر یک از بهترین شاگردانش وظیفه ساخت چندین قسمت را محول کرد. در فیلم ماجراجویی «پرتو مرگ» (۱۹۲۵)، پودوفکین فیلمنامهنویس، هنرمند و بازیگر یکی از نقشهای اصلی بود. پس از این، گروه شروع به فروپاشی کرد.

کولشوف به پودوفکین کمک کرد تا در استودیوی فیلمسازی مژرابپوم-روس کار پیدا کند، جایی که به او وظیفه داده شد تا روی فیلم فرهنگی «مکانیک مغز»، اقتباسی از نظریههای آکادمیسین آی. پی. پاولوف در مورد رفلکسهای شرطی، کار کند. این فیلم آغاز همکاری طولانی او با فیلمبردار آناتولی گولونی بود. در اواخر سال ۱۹۲۵، در طول استراحت بین پروژهها، پودوفکین کمدی کوتاه «تب شطرنج» را فیلمبرداری کرد که به گفته اولین زندگینامهنویس او، نیکولای ایزویتوف، «آخرین ادای احترام او به معلمش» و «آخرین پله در نردبان دانش سینمایی» شد. این فیلم که بر اساس فیلمنامهای از نیکولای شپیکوفسکی، که پودوفکین با او همکاری داشت، ساخته شده بود، ترکیبی از مستند و داستان بود. صحنههایی از یک بازی شطرنج در هتل متروپل به عنوان پسزمینه این کمدی استفاده شد. پودوفکین هنگام کار روی فیلم «مکانیک مغز»، آثار پاولوف را مطالعه کرد و حتی آزمایش جدیدی را برای ایجاد یک رفلکس شرطی بر اساس انقباض مردمک چشم انسان پیشنهاد داد. فیلمبرداری در ماه مه ۱۹۲۵ آغاز شد و فیلم پاییز سال بعد اکران شد. اکثر منتقدان، فقدان حال و هوای تئاتری و طبیعی بودن مستندگونه محیط آزمایشگاهی را از مزایای قابل توجه «مکانیک مغز» میدانستند. کار بر روی یک فیلم علمی، کارگردان را که خلق و خویی سرکش داشت، منضبط کرد و درجهای از خردگرایی را در او القا نمود.
پیشنهاد مویسی آلینیکوف، رئیس استودیوی فیلمسازی مژرابپوم-روس، برای اقتباس از رمان «مادر» اثر ماکسیم گورکی، برای پودوفکین کاملاً غافلگیرکننده بود. این کارگردان عمیقاً در نظریه سینمایی غرق شده بود، که ادبیات را رد میکرد و خواستار فیلمنامههایی بود که بهطور خاص برای پرده سینما نوشته شده باشند. پودوفکین به همراه نمایشنامهنویس مشتاق، ناتان زاری، رمان را به سیستمی از تصاویر سینمایی تبدیل کرد. روند بازسازی آگاهی مادر از شکل روایی به شکل دراماتیک تغییر یافت. پودوفکین در تیتراژ آغازین نوشت: «مضمون از م. گورکی وام گرفته شده است.» با این حال، تقریباً تمام عناصر فیلم، البته در شکل اصلی خود، در رمان کوتاه گنجانده شده بودند. واقعگرایی اثر بلافاصله به عنوان ویژگی اصلی آن توجه منتقدان را به خود جلب کرد.
فیلم «مادر» در پاییز ۱۹۲۶، شش ماه پس از نمایش برتر «رزمناو پوتمکین» اثر سرگئی آیزنشتاین، اکران شد. منتقدان به اهمیت عظیم هر دو فیلم در توسعه سینمای شوروی اشاره کردند. پوتمکین و مادر مکمل یکدیگر بودند. در اوایل سال ۱۹۲۷، فیلم مادر در برلین اکران شد و با نقدهای مثبتی از سوی مخاطبان و مطبوعات مواجه شد. در اواخر سال ۱۹۲۸، این فیلم در انگلستان نیز با استقبال خوبی روبرو شد.

در سال ۱۹۲۶، پودوفکین کتابهای «کارگردان فیلم» و «مواد فیلم و فیلمنامه» را منتشر کرد که در آنها نه تنها نظریه لف کولشوف را رواج داد، بلکه جنبههایی از این نظریه را که بر اساس تجربیات خود دوباره تفسیر کرده بود، شرح داد. این سفر از نظریه به عمل، عمق بسیاری از دیدگاهها و نتیجهگیریهای پودوفکین و اهمیت کار نظری او برای سینمای جهان را تعیین کرد. تولید «پایان پترزبورگ» برای دهمین سالگرد انقلاب اکتبر برنامهریزی شده بود. کار به سرعت پیش رفت. فیلمنامه هنوز آماده نبود که فیلمبرداری آغاز شد. پودوفکین طرح داستان را بر روی یک پسر دهقان متمرکز کرد. «پایان پترزبورگ» به عنوان یک حماسه غنایی در نظر گرفته شد. برخلاف «اکتیابرسکایا» ی آیزنشتاین که بر توده مردم تمرکز داشت، این فیلم یک مضمون روانشناختی فردی را بیان میکرد. منتقدان فیلم پودوفکین را «سند خیرهکنندهای از دوران گذشته، با قدرت و سادگی شگفتانگیز» نامیدند و بر واقعگرایی آن تأکید کردند. در مطبوعات خارجی، «پایان پترزبورگ» با «رژه بزرگ» کینگ ویدور و «جویندگان طلا» ی چارلی چاپلین مقایسه شد.
«فرزندان چنگیز خان»، اقتباسی از رمان ایوان نووشونوف، توسط هیئت مدیره مژرامپ-روس به پودوفکین پیشنهاد شد. داستان یک سرباز ارتش سرخ که توسط بریتانیاییها اسیر شده و مشخص میشود که از نوادگان یک فاتح مغول باستان است، در ابتدا بیشتر افسانه به نظر میرسید تا واقعیت تاریخی. با این حال، پس از ورود به ورخنه-خودینسک، پایتخت جمهوری بوریات-مغولستان، و آشنایی با طبیعت، مردم و آداب و رسوم آن، کارگردان کاملاً در کار خود غرق شد. با این وجود، پودوفکین در زندگینامه خود، این فیلم را «قابل قبول» خواند - فیلمی عاری از هرگونه هدف یا کاوش هنری خاص.
در نوامبر ۱۹۲۸، پودوفکین به آلمان سفر کرد، جایی که قرار بود نقش فئودور پروتاسوف را در فیلم «ازدواج قانونی» که بر اساس درام «جسد زنده» اثر لئو تولستوی ساخته شده بود، بازی کند. این فیلم یک پروژه مشترک بین Mezhrabpomfilm و شرکت آلمانی «Prometheus» بود. ورود او همزمان با اولین نمایش «فرزندان چنگیز خان» در برلین در پایان دسامبر بود. فیلم «جسد زنده» (۱۹۲۹) توسط فئودور اوتسپ کارگردانی شد. شرکت آلمانی به پودوفکین به عنوان یک طعمه، یک نام آشنا نیاز داشت. او در کارگردانی دخالت نکرد و با دقت از دستورالعملهای اوتسپ پیروی کرد. پودوفکین سعی نکرد تصویری برای نقش فدیا خلق کند. او به سادگی خودش موقعیتهای دراماتیک را تجربه کرد. او در کتاب خود با عنوان «بازیگر در سینما» (۱۹۳۴) اذعان کرد که این تجربه نمیتواند الگوی کار یک بازیگر باشد.
به گفته الکساندر کاراگانوف، محقق فیلم، این بازسازیها به نفع فیلم بود. در نسخه دوم، فیلم منسجمتر شد و بر تصویرسازی از ناخیموف به عنوان یک فرمانده بزرگ نیروی دریایی تمرکز داشت. در سال ۱۹۴۷، پودوفکین جایزه استالین درجه یک را برای دریاسالار ناخیموف دریافت کرد.
در دوره کمبود فیلم، پودوفکین کمتر از آنچه میتوانست به عنوان کارگردان کار کرد. در سال ۱۹۵۰، فیلم ژوکوفسکی اکران شد که به عنوان نوعی همزیستی داستان و فیلم علمی عامهپسند تصور میشد. با این حال، هرگز از چارچوب معمول فیلمهای تاریخی-زندگینامهای آن زمان فراتر نرفت. در سال ۱۹۵۲، پودوفکین سرانجام به سراغ آثار معاصر رفت و فیلم بازگشت واسیلی بورتنیکوف را کارگردانی کرد که در آن «تم تولید» با درام شخصی قهرمان، که پس از بازگشت از جبهه، متوجه شد که همسرش او را به خاطر مرد دیگری ترک کرده است، همخوانی نداشت.
در ژوئن ۱۹۵۳، پودوفکین هنگام گذراندن تعطیلات در خانه نویسندگان در دوبلتی در ساحل ریگا، دچار حمله قلبی شد. چند روز قبل، طبق خاطرات فیلمنامهنویس، یوسف مانویچ، او به طور گسترده در دریای سرد شنا کرده و ساعتها تنیس بازی کرده بود. او در ۳۰ ژوئن ۱۹۵۳ درگذشت. او در مسکو در گورستان نوودویچی (بخش شماره ۲، سنگ قبر اثر نیکولای نیکوگوسیان) به خاک سپرده شد.
نظر شما